تبليغاتX
پشت این پنجره جز یک هیچ بزرگ هیچ نیست
رهی جز کعبه و بت خانه میجویم که بینم مشتی بت پرت اینجا و جمعی خود پرست آنجا(مولوی)

تا کی به تمنای وصال تو یگانه

اشکم شود، از هر مژه چون سیل روانه

خواهد به سر آید، شب هجران تو  یا نه؟

ای تیر غمت را دل عشاق نشانه

جمعی به تو مشغول و تو غایب ز میانه

رفتم به در صومعه‌ی عابد و زاهد

دیدم همه را پیش رخت، راکع و ساجد

در میکده، رهبانم و در صومعه، عابد

گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد

یعنی که تو را می‌طلبم خانه به خانه

روزی که برفتند حریفان پی هر کار

زاهد سوی مسجد شد و من جانب خمار

من یار طلب کردم و او جلوه‌گه یار

حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار

او خانه همی جوید و من صاحب خانه

هر در که زنم، صاحب آن خانه تویی تو

هر جا که روم، پرتو کاشانه تویی تو

در میکده و دیر که جانانه تویی تو

مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو

مقصود تویی، کعبه و بتخانه بهانه

بلبل به چمن، زان گل رخسار نشان دید

پروانه در آتش شد و اسرار عیان دید

عارف صفت روی تو در پیر و جوان دید

یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید

دیوانه منم، من که روم خانه به خانه

عاقل، به قوانین خرد، راه تو پوید

دیوانه، برون از همه، آیین تو جوید

تا غنچه‌ی بشکفته‌ی این باغ که بوید

هر کس به زبانی، صفت حمد تو گوید

بلبل به غزلخوانی و قُمری به ترانه

بیچاره بهایی که دلش زار غم توست

هر چند که عاصی است، زخیل خدم توست

امید وی از عاطفت دم به دم توست

تقصیر خیالی به امید کرم توست

    یعنی که گنه را به از این نیست بهانه

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 0:16  توسط کامیار | 
خوشا به حال شما گرسنگان.چون روزی سیر میشوید وخوشا به حالشما که گریه میکنید

چون روزی خندان میشوید(عیسی مسیح)

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 22:14  توسط کامیار | 

چند دهه پيش كه شازده كوچولوها با اعتقادات مختلف وعقايد گوناگون انقلاب كردند. سياره همسايه نتونست اين شادي رو تحمل كنه و به مريخ حمله كرد. پژمان و تمام شازده كوچولوها كه نمي خواستند باز يه برگه ي سياه به تاريخشون اضافه بشه با گلهاي سرخشون خداحافظي كردند و براي دفاع از ميهن ، مردم و سياره شون رفتند به جنگ. سالهاي زيادي گذشت. جنگ تموم شده بود، يه قسمتي از شازده كوچولوها هيچ وقت برنگشتند ، يه عده اي كه برگشتند ديگه همون شازده كوچولوهاي سابق نبودند هر كدومشون يه قسمتي از بدنشون رو تو جنگ جا گذاشته بودند. بعضي از گل سرخ ها نتونستند شازده كوچولو هاي تغيير يافته رو قبول كنند. پژمان هم جزو اين گروه بود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 15:46  توسط کامیار | 

كدامين خداي را بايد ستايش كنيم

خدايي كه جان از كودكان معصوم ميگيرد

و به جانيان عمري دوباره مي دهد

 

يك مرد ، عشق را پاس مي دارد يك مرد هر چه را مي تواند

..........به قربانگاه عشق مي آورد

اما هرگز به منزلگاه دوست

داشتن به گدايي نمي رود

 

گريه كن

مگر نه آنكه زيستن با گريه اي آغاز مي شود

و سكوت پيام آور مرگ است

نديدي كه دير زماني سكوت كردم

گريه كن چون

با آخرين اشكت مرا فرا موش خواهي كرد

زير بارانهاي تند بهاري
طوله سگهاي كوچك
به آغوش نزديكترين ولگرد
پناه مي برند

ERROR

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 15:31  توسط کامیار | 

دنیا همه هیچ و کار دنیا همه هیچ   ای هیچ برای هیچ در هیچ مپیچ

دانی که ز آدمی چه می ماند وبس؟ عشق است و محبت است و باقی همه هیچ

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 3:24  توسط کامیار | 
این مطلب رو تو پیک نوروزی داداشم دیدم حیفم امد ننویسم

روزی آدم نادانی که صورتی زیبا داشت.به افلاطون گفت:ای افلاطون !

تو مرد زشتی هستی!  افلاطون گفت:عیبی که در من بود گفتی و آن را به همه نشان دادی.اما آن چه که دارم همه هنر است.ولی تو نمیتوانی آن را ببینی.هنر تو تنها همین حرفی بود که گفتی.

بدان که قبل از گفتن تو خود را در آیینه دیده بودم و به زشتی صورت خود پی برده بودم

بعد از آن سعی کردم وجودم را پر از خوبی و دانش کنم تا دو زشتی در یک جا جمع نشود

.تو مردی زیبا رو هستی اما سعی کن با رفتار وکارهای زشت خود

این زیبایی را به زشتی تبدیل نکنی!

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 2:37  توسط کامیار | 

 

خوشا به هال دیوانگان چون ملکوت خدا از آن انهاست(انجیل)ملکوت خدا که معلوم نیستاما روی زمین هتما مال آنهاست(ص.هدایت)

نامي‌ نداشت‌ و شناسنامه‌اي‌ هم. پيشاني‌اش، شناسنامه‌اش‌ بود. محل‌ تولدش‌ دنيا بود و صادره‌ از بهشت.هيچ‌وقت‌ نشاني‌ خانه‌اش‌ را به‌ ما نداد. فقط‌

مي‌گفت: ما مستأ‌جر خداييم ‏،همين. هر وقت‌ هم‌ كه‌ پيش‌ ما مي‌آمد، مي‌گفت: بايد زودتر بروم، با خدا قرار دارم.تنها بود و فكر مي‌كرديم‌ شايد بي‌كس‌ و كار است. خودش‌ ولي‌ مي‌گفت: كس‌ و كارم‌ خداست.براي‌ خدا نامه‌ مي‌نوشت. براي‌ خدا ‏‏‏گل مي‌ ‌فرستاد. براي‌ خدا تار مي‌زد. با خدا غذا مي‌خورد. با خدا قدم‌ مي‌زد. با خدا فكر مي‌كرد. با خدا بود.

مي‌گفت: صبح‌ رنگ‌ خدا دارد، عشق‌ بوي‌ خدا دارد. چاي، طعم‌ خدا دارد.
مي‌گفتيم: نگو، اينها كه‌ مي‌گويي، يك‌ سرش‌ كفر است‌ و يك‌ سرش‌ ديوانگي.
اما او مي‌گفت‌ و بين‌ كفر و ديوانگي‌ مي‌رقصيد.
ما به‌ ايمانش‌ غبطه‌ مي‌خورديم، اما مي‌گفتيم: بگذار، خدا همچنان‌ بر عرش‌ تكيه‌ زند، خداي‌ ملكوت‌ را اين‌ همه‌ پايين‌ نياور و به‌ زمين‌ آلوده‌ نكن. مگر نمي‌داني‌ كه‌ خدا مُنزه‌ است‌ از هر صفت‌ و هر تشبيه‌ و هر تمثيلي.
پس‌ زبانت‌ را آب‌ بكش.
او را ترسانديم، واژه‌هايش‌ را شستيم‌ و زبانش‌ را آب‌ كشيديم. ديوانگي‌اش‌ را گرفتيم‌ و خدايش‌ را؛ همان‌ خدايي‌ را كه‌ برايش‌ گُل‌ مي‌فرستاد و با او قدم‌ مي‌زد.
و بالاخره‌ نامي‌ بر او گذاشتيم‌ و شناسنامه‌اي‌ برايش‌ گرفتيم‌ و صاحبخانه‌اش‌ كرديم‌ و شغلي‌ به‌ او داديم.
و او كسي‌ شد همچون‌ ما...
سال‌ها گذشته‌ است‌ و ما دانسته‌ايم‌ كه‌ اشتباه‌ كرديم. تو را به‌ خدا اما اگر شما روزي‌ باز مؤ‌من‌ ديوانه‌اي‌ ديديد، ديوانگي‌اش‌ را از او نگيريد، زيرا جهان‌ سخت‌ به‌ ديوانگي‌ مؤ‌منانه‌ محتاج‌ است!

+ نوشته شده در  جمعه دهم فروردین 1386ساعت 3:14  توسط کامیار | 

مادر گريستن سياه پوشان فرزندت را فراموش كن.

شايد در رحمي ديگر آرام گيرد.

رَحِمي ديگر

نه از صداي ناله هاي شهوتناك زني

كه مردي او را سخت در آغوش كشيده

نه در پرش مايعي به رحمي

تا مردي ، زني ارضا شده نه دلبسته به بندي ، نافي,

كه آغشته به خونابه رَحِمي ديگر

شايد آغشته به خاك

با لباسي سپيد در ميان سيه پوشان

با تني غسل داده روي تخته سنگ سرد

مگذار چشمان غسال بر بدنش نقش بندد

بگذار بكارت بدنش را كرمها دريابند

مادر مي دانم كه شنيدي

فاتحه دردي دوا نخواهد كرد

او بر خدا شوريد

و خود خاتم بودنش بود

بگذار ميان قديسان ساختگي شان

ميان تمام مريمهاي باكره ي شان

دخترك تو را كافر بنامند

آه مادر نمي تواني فاتحه اي نثارش كني

من به جايت تمام اشكهاي نريخته ام را

نثار سنگي مي كنم

كه در يكي از روزهاي سرد زمستاني

دختركي را در آغوش گرفت

كه بدنش به استواري روحش نبود.

اعمال انسانی در موقعیت ها معنی میشود وملاک مسخصی برای قضاوت وجود ندارد(ساراماگو)

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 15:57  توسط کامیار | 

زندگي ومرگ خنديدن وگريستن.روزي كه اينها را ببيني ديگر هرگز مثل گذشته نخواهي بود.

زندگي در مسيري پر سرعت همان طور كه به نظر ميزسد پيش ميرود

مسيري دشوار و بسيار آلوده و پست

نيروي موتور

اين شيوه ايست كه من زندگي ميكنم ونمي توانم آن را تغيير دهم نيروي موتور

نشانه اي از زندگي سريع مي باشد اين زندگي كه هر لحظه مي خواهد نفست را بگيرد

براي هيچ چيز در زندگي توقف نكن زندگي يا بسيار سريع است يا وجود ندارد

تو ميداني كه من هر چيز در مسير زندگيم را كنار ميزنم

هنگامي كه به سوي هدف شليك مي كني تفنگت لگد ميزند

و سر تا سر وجودت را به لرزه مي اندازد

آنهايي كه به تو ميگويند از فرصت ها

استفاده نكن همگي دارند زندگي را از دست مي دهند

تو فقط يك بار زنده اي پس از فرست ها استفاده كن

و مثل ديگران با آهنگ و حركت تكراري زندگي را تمان نكن

sir James Hetfield

METALLICA

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 15:53  توسط کامیار | 

ابراهيم را در آتش مي افكنند،آتش گلستان مي شود.
دريا براي نجات موسي گشوده مي شود.
عيسي را بر صليب نمي كشند.
يونس را ماهي از آب نجات مي دهند.
همه از مرگ نجات مي يابند.
ولي آنگاه كه حلاج را تكه تكه كردند و بر دارش كشيدند و جسدش را سوزاندند خبري از نجات دهنده نبود.
آنگاه كه ژاندارك در آتش خشم كليسا مي سوخت ديگر آتش گلستان نشد.
آنگاه كه سهروردي را بر دار كشيدند.........
آنگاه كه بردگان بي گناه را به دريا مي انداختند ديگر ماهي ها آنها را نجات نمي ندادند آنها خوراك كوسه ها مي شدند.
نمي دانم چرا هيچ كدام نماندند يا شايد نخواستند بمانند.

دوستان من چگونه اينطور نامهربانه بر مرداب مي تازيد.
مگر مرداب چيست؟ انگار فراموش كرديد.
آب اسير شده،رود از جريان افتاده،
كه خواست جاري شدنش،مغلوب طبيعت شده.
مگر خواست هر قطره دريا شدن نيست.
مگر رود را جاري شدن معنا نمي دهد.
ولي باز مرداب بي هيچ چشم داشتي حيات را ارزاني مي دهد.
براي او فرقي بين خزه، نيلوفرآبي و تمام موجودات ديگر نيست.
او رايگان به همه حيات مي بخشد.
مگر نه اين است كه منزل اول و آخرنيلوفرآبي مردابست.
مگر نه اين است كه نيلوفرآبي بعد از مرگ به لجن مرداب تبديل مي شود به همان لجن كه تو حتي از دست زدن به آن ونگاه كردنش منزجري. ولي مرداب باز آنرا درون خود نگه مي دارد.
به غروب نگاه كن

.حال باز مي تواني مرگ را انكار كني.
تضميني نيست كه غروبي ديگر را ببيني،پس خوب نگاه كن و خداحافظي خورشيد را از آسمان ببين،
مرگ خورشيد را ببين، فردا دير است.
همين امروز،همين غروبي كه در راه است.
و در اينجاست كه احساسي به تو دست مي دهد،ناراحتي كه علت ندارد يا شايد تو علتش را نمي داني.
آسمان سرخ مي شود و خورشيد در امتداد يك خط گسترش مي يابد.مانند قاصدكي كه هنوز خود را به دست باد نسپرده،احساس سنگيني مي كني.
تو محكوم به بودن و زندگي كردني.
آسمان سرخ تر مي شود، روشنايي كمتر.
نگاه كن، نترس.از مرگ خورشيد نترس باز فردا طلوع خواهد كرد.
چه چيزي در غروب است كه آنرا تكراري نمي كند.هر بار به آن مي نگري به تازگي بار اول است.انگار اولين بار است كه غروب را مي نگري.
هوا تاريك مي شود،سنگين مي شود،وجود تو آماده پروازست.بالهايش را باز مي كند،سعي مي كند از اين زنجير تن،از اين زندان فرار كند.ولي راهي نيست،قاصدك هنوز نشكفته.
تو مجكوم به بودني.
خورشيد كم كم محو مي شود.
تو به اين مي انديشي كه چند نفر در اين لحظه به غروب نگاه مي كنند وچه تعداد از آنان ناظران آخرين غروبند.
چشمهايت را باز كن و خوب ببين تضميني براي ديدن دوباره نيست.شايد فردايي نباشد .
سايه اي بزرگ همه جا را مي گيردهوا كاملا تاريك مي شود.خورشيد ديگر نيست.
آن که حقیقت را نمیداند تادان است اما آن که حقیقت را میداند اما انکار میکند تبهکار است(برتولت برشت)

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 2:46  توسط کامیار |